زن و شیخ
- ۱
گفتم: تو به من آینهٔ تهمتی،
خود غرق ریا، در پیِ نام و شهرتی؛
- ۲
عیب من اگر آشکار و بیپردهست،
عیب تو نهان، در حرمِ حرص و قدرتی.
- ۳
بر من قلمِ حکم زدی، بیخبر از خود،
در وضع و زبانت پر ز شهوتی
- ۴
دستی به زر و سفرهٔ سلطان بسته،
آنگه خطبه کنی صبح تا شب ای گردن شکسته
- ۵
گفتی که گناه من و کار تو ثواب است،
این سکه چرا یکرو و آنرویش خراب است؟
- ۶
من نانِ تنم را به گناهی بخرم،
تو دین فروشی، نرخِ تو چند حساب است؟
- ۷
آخر به چه حق، شیخِ فضولِ همهجا،
بر زندگیِ خلق زدی مُهرِ قضا؟
- ۸
گر پرده زِ کار من افتاد به باد،
از کارِ خودت پرده بیفکن، دوهزاری بیسواد
— تاروت فارسی
