راز خلقت
- ۱
این چرخِ کهن هزار بازی دارد
گه مهر نماید، گه نیرنگ گمارد
- ۲
ما نقشِ گذرای صحنهای بیش نهایم
کاین پرده زِ ماست، لیک ما را نپاید
- ۳
دی آمد و رفت و فردا افسانه شود
این دم که نفس کشیم، ویرانه شود
- ۴
میپنداری این «من» و «تو» باقیست؟
یک موجِ خیال است، چو دیوانه شود
- ۵
از نام و نشان اگر سبکبار شویم
آزاد زِ گمان و قفسِ پندار شویم
- ۶
آنجا که نه من بماند و نه تو به میان
شاید به سکوتِ اصل، هشیار شویم
- ۷
نه بیمِ عدم، نه شوقِ بودن بماند
نه حسرتِ رفتن، نه فسونِ ماند
- ۸
آنگاه که پرسش از ریشه برخیزد
پاسخ، خودِ پرسش است؛ نه این و نه آن
- ۹
پس تا نفس است، با دمِ اکنون باش
بیدعویِ دانستن و بیافسون باش
- ۱۰
چون پرده فتد، حسابها خاموش است
آرام بزی، که آخرش… نه تو مانی و نه من
— تاروت فارسی
