بیقرار ذولف دلبر
- ۱
بگذار اگر عاشقی، آشکار باشد
لبخند تو، زخمِ هر روزگار باشد
- ۲
از ترسِ تکرار، دل را نبندم به شب
باید یکی مثل تو، بیقرار باشد
- ۳
دیگر نترس از حرفهای خموش
گاهی سکوت، فریاد روزگار باشد
- ۴
باز غم شب، نمیپوشم این آتشم
عشق من به تو پایدار باشد
- ۵
دستم اگر خسته، دل وا نمیماند
عشق، باید از جنسِ کوهسار باشد
- ۶
دل از هوای روی تو آرام و قرارم نیست
جهان چو گلسرای تو، بیتو، هیچ به کارم نیست
- ۷
شبی که باد زلف تو را در قفس انداخت
گشود قفل صبرم، و دیگر حوصله انتظارم نیست
- ۸
تو آمدی و آینه از جلوهات افتاد
به چشم هایت سوگند که دگر اعتبارم نیست
- ۹
من به بوی جام لب تو خرابم از ازل
مگو که ترک می کن، این که اختیارم نیست
- ۱۰
به سجدهٔ تو هر سحر آفاق را گشایم
که جز دعای نام تو بر لب، ای زیبایم، انگار که هیچ اختیارم نیست
- ۱۱
اگر چه هر بار از عشق و دل گذری،
که جز رهی به میکده در روزگارم نیست
- ۱۲
ز لطف چشم مست تو آموختم غزل را
وگرنه، در دل شب که سخن آشکارم نیست
— تاروت فارسی
