تصویر تاروت فارسی

اشعار تاروت فارسی » بیقرار ذولف دلبر

بیقرار ذولف دلبر

۲ از ۲

بیقرار ذولف دلبر

  1. ۱

    بگذار اگر عاشقی، آشکار باشد

    لبخند تو، زخمِ هر روزگار باشد

  2. ۲

    از ترسِ تکرار، دل را نبندم به شب

    باید یکی مثل تو، بی‌قرار باشد

  3. ۳

    دیگر نترس از حرف‌های خموش

    گاهی سکوت، فریاد روزگار باشد

  4. ۴

    باز غم شب، نمی‌پوشم این آتش‌م

    عشق من به تو پایدار باشد

  5. ۵

    دستم اگر خسته، دل وا نمی‌ماند

    عشق، باید از جنسِ کوهسار باشد

  6. ۶

    دل از هوای روی تو آرام و قرارم نیست

    جهان چو گل‌سرای تو، بی‌تو، هیچ به کارم نیست

  7. ۷

    شبی که باد زلف تو را در قفس انداخت

    گشود قفل صبرم، و دیگر حوصله انتظارم نیست

  8. ۸

    تو آمدی و آینه از جلوه‌ات افتاد

    به چشم هایت سوگند که دگر اعتبارم نیست

  9. ۹

    من به بوی جام لب تو خرابم از ازل

    مگو که ترک می کن، این که اختیارم نیست

  10. ۱۰

    به سجدهٔ تو هر سحر آفاق را گشایم

    که جز دعای نام تو بر لب، ای زیبایم، انگار که هیچ اختیارم نیست

  11. ۱۱

    اگر چه هر بار از عشق و دل گذری،

    که جز رهی به میکده در روزگارم نیست

  12. ۱۲

    ز لطف چشم مست تو آموختم غزل را

    وگرنه، در دل شب که سخن آشکارم نیست

— تاروت فارسی