بازگشت به صفحه اصلی
تصویر تاروت فارسی

اشعار تاروت فارسی » آفرینش

آفرینش

۱۲ از ۱۷

آفرینش

  1. ۱

    چو خورشید سر زد ز گردونِ پاک

    جهان گشت روشن، شب آمد به خاک

  2. ۲

    نخست آفرین کرد یزدانِ راز

    بر آن نقطه‌ای، خفته در سینه‌ی راز

  3. ۳

    نبود آن زمان نه زمین و نه چرخ

    نه ماهِ درخشان بود و نه آتش، نه برف

  4. ۴

    نه کوه و نه دریا، نه جان و نه تن

    نه پیکر، نه اندیشه در انجمن

  5. ۵

    سخن را ز نادان نهان کرد سخت

    ز دانا فکند آن زمان نیز رَخت

  6. ۶

    یکی آتشی برفروخت از درون

    که جان را بدو کرد روشن، فزون

  7. ۷

    ز آن آتش، آمد یکی نور ناب

    که از وی جهان شد پر از آفتاب

  8. ۸

    ز نورش بیامد خرد در نهاد

    جهان را بدان روشنی او نهاد

  9. ۹

    زمین را بفرمود تا پا گُشاید

    فلک را ز فرمانِ او سر برآید

  10. ۱۰

    ز آب و ز آتش، ز خاک و ز باد

    سرشت آن‌چه باشد به حکمِ نهاد

  11. ۱۱

    چو این چار گوهر به هم برفت

    ز دل نورِ یزدان بر آن‌ها شتفت

  12. ۱۲

    ز خاک و ز آتش، ز آب روان

    بساخت آن خرم جهانِ جوان

  13. ۱۳

    ز جان گوهری آفرید آشکار

    که باشد سزاوارِ تخت و وقار

  14. ۱۴

    انسان، همان رازِ پنهانِ اوست

    که در سینه‌اش آتشِ جانْ به‌دوست

  15. ۱۵

    به جان داد او شعله‌ی راز و عقل

    که دارد به فرمان، فلک را به نقل

  16. ۱۶

    ولی گفت: “ای جان، به یادم بزی

    مکُن تیره‌ این نور را، سرمَزی”

  17. ۱۷

    چو این گفت و بر عرش بنشست راست

    جهان را به نامِ خودش کرد خاست

  18. ۱۸

    از آن روز تا مرزِ بی‌انتها

    همه کارِ هستیست از نقشِ “ما”

— تاروت فارسی

بازگشت به صفحه اصلی