آفرینش
- ۱
چو خورشید سر زد ز گردونِ پاک
جهان گشت روشن، شب آمد به خاک
- ۲
نخست آفرین کرد یزدانِ راز
بر آن نقطهای، خفته در سینهی راز
- ۳
نبود آن زمان نه زمین و نه چرخ
نه ماهِ درخشان بود و نه آتش، نه برف
- ۴
نه کوه و نه دریا، نه جان و نه تن
نه پیکر، نه اندیشه در انجمن
- ۵
سخن را ز نادان نهان کرد سخت
ز دانا فکند آن زمان نیز رَخت
- ۶
یکی آتشی برفروخت از درون
که جان را بدو کرد روشن، فزون
- ۷
ز آن آتش، آمد یکی نور ناب
که از وی جهان شد پر از آفتاب
- ۸
ز نورش بیامد خرد در نهاد
جهان را بدان روشنی او نهاد
- ۹
زمین را بفرمود تا پا گُشاید
فلک را ز فرمانِ او سر برآید
- ۱۰
ز آب و ز آتش، ز خاک و ز باد
سرشت آنچه باشد به حکمِ نهاد
- ۱۱
چو این چار گوهر به هم برفت
ز دل نورِ یزدان بر آنها شتفت
- ۱۲
ز خاک و ز آتش، ز آب روان
بساخت آن خرم جهانِ جوان
- ۱۳
ز جان گوهری آفرید آشکار
که باشد سزاوارِ تخت و وقار
- ۱۴
انسان، همان رازِ پنهانِ اوست
که در سینهاش آتشِ جانْ بهدوست
- ۱۵
به جان داد او شعلهی راز و عقل
که دارد به فرمان، فلک را به نقل
- ۱۶
ولی گفت: “ای جان، به یادم بزی
مکُن تیره این نور را، سرمَزی”
- ۱۷
چو این گفت و بر عرش بنشست راست
جهان را به نامِ خودش کرد خاست
- ۱۸
از آن روز تا مرزِ بیانتها
همه کارِ هستیست از نقشِ “ما”
— تاروت فارسی
