بازگشت به صفحه اصلی
تصویر تاروت فارسی

اشعار تاروت فارسی » یک لحظه

یک لحظه

۱۵ از ۱۷

یک لحظه

  1. ۱

    در آستانِ دیدنت افتاده ام‌ بی‌نفس

    دل را نماند از من نشان، گویی شدم خاکِ قفس

  2. ۲

    یک لحظه چشمِ تو مرا از خویش بیرون کرده بود

    در جان من آتش زد و مرا چنین حیران کرده بود

  3. ۳

    چشمان تو، آن جادوی خاموشِ شب‌های بلند

    مرا کشاند از خویشتن، از عقل، از سر و از بلند

  4. ۴

    دیگر نمی‌دانم کجام، من کیستم، نامم چه بود

    از خود گریزان، بی‌قرار، چون موج در دریای وجود

  5. ۵

    از خویش بی‌خود گشتم و در دام عشقت جا شدم

    مانند شمعی سوختم، بی‌هیچ حرفی، تا شدم

  6. ۶

    مجنون‌تر از لیلاشده‌ای، فریادِ من خاموش نیست

    در سطر سطرِ زندگی، جز نام تو مدهوش نیست

  7. ۷

    هر شب به یادِ چشمِ تو، با ماه درد دل کنم

    با باد، با عطر بهار، نام تو را غزل کنم

  8. ۸

    از خواب می‌ترسم، چرا؟ شاید نباشی در خیال

    از هوش می‌افتم، مگر، نامت نیاید در سؤال

— تاروت فارسی

بازگشت به صفحه اصلی