یک لحظه
- ۱
در آستانِ دیدنت افتاده ام بینفس
دل را نماند از من نشان، گویی شدم خاکِ قفس
- ۲
یک لحظه چشمِ تو مرا از خویش بیرون کرده بود
در جان من آتش زد و مرا چنین حیران کرده بود
- ۳
چشمان تو، آن جادوی خاموشِ شبهای بلند
مرا کشاند از خویشتن، از عقل، از سر و از بلند
- ۴
دیگر نمیدانم کجام، من کیستم، نامم چه بود
از خود گریزان، بیقرار، چون موج در دریای وجود
- ۵
از خویش بیخود گشتم و در دام عشقت جا شدم
مانند شمعی سوختم، بیهیچ حرفی، تا شدم
- ۶
مجنونتر از لیلاشدهای، فریادِ من خاموش نیست
در سطر سطرِ زندگی، جز نام تو مدهوش نیست
- ۷
هر شب به یادِ چشمِ تو، با ماه درد دل کنم
با باد، با عطر بهار، نام تو را غزل کنم
- ۸
از خواب میترسم، چرا؟ شاید نباشی در خیال
از هوش میافتم، مگر، نامت نیاید در سؤال
— تاروت فارسی
