بازگشت به صفحه اصلی
تصویر تاروت فارسی

اشعار تاروت فارسی » من و او

من و او

۱ از ۲۰

من و او

  1. ۱

    من و او در پیِ هم، تا لبِ دریا رفتیم

    من ز خود رفتم و او آمد و با ما رفتیم

  2. ۲

    گفتم: «ای عشق! مرا از چه چنین می‌سوزانی؟»

    خنده زد، گفت: «بسوز، آن‌که تویی را بُگذار!»

  3. ۳

    ناگهان پرده فرو ریخت میانِ من و او

    نه من آن دم «من» بودم، نه دگر «او» بودم

  4. ۴

    چرخ زد کعبه و محراب و دلِ ویرانم

    من به یک قبله‌ی پنهان، به تماشای او بودم

  5. ۵

    گفتم از خویش فرارم، به کجا باید رفت؟

    گفت: «هر جا که روی، آخرِ آنجا منم!»

  6. ۶

    موجی آمد، مرا برد ز ساحلِ هستی

    من شدم قطره و او بحر، ولی دریا منم

  7. ۷

    عاشقان آمدند و در برِ هم گم گشتند

    آن‌قدر یافتنِ هم، که دگر گم نشدند

  8. ۸

    تو اگر «او»یی، منم؛ من اگر «من» باشم، تویی

    این چه رازی‌ست که هر بار بگویم، تویی

  9. ۹

    عشق آمد، دو جهان را به نفس درهم کرد

    ما دو تن بودیم و عشق آمد و گفت: «یکی‌ست»

  10. ۱۰

    بعد از آن هرچه گفتم، همه نامِ او بود

    بعد از آن هرچه شنیدم، همه آوازِ او بود

— تاروت فارسی

بازگشت به صفحه اصلی