به هرچه فکر کنی همان می شوی
- ۱
تو به هر چه فکر کنی، همان میشوی
چون غبارِ خاطرِ خود، آسمان میشوی
- ۲
گر به شب بیندیشی و وهمِ سایهسار
در سیاهیِ تردید، نهان میشوی
- ۳
ور به نور آری دل از عمقِ یقین
چون سحر بر قلهها، عیان میشوی
- ۴
تو نه این جسمی که در آیینههاست
فکرِ جاری در رگِ این جهان میشوی
- ۵
هر خیالِ تو چو بذری در زمینِ جان
روید و باغِ سرمدیات از آن میشوی
- ۶
گر به کینه شعلهور گردی چو نار
خاکستر در بادِ زمان میشوی
- ۷
ور به مهر اندیشه کنی با دلِ صاف
چشمهای در کویرِ جهان میشوی
- ۸
ذرهای هستی و در اندیشه اگر
ره به خورشید بری، کهکشان میشوی
- ۹
قطرهای، لیک اگر دریا طلبی
محو در موجِ بیکران میشوی
- ۱۰
فکر، آیینهست و تو تصویرِ درون
هر چه بینی به خویش، همان میشوی
- ۱۱
گر قفس را بنگری، بندی و اسیر
ور افق را طلبی، آسمان میشوی
- ۱۲
راز این نکته در این دایره است
کز خود آغاز کنی، بیکران میشوی
- ۱۳
چون به خود باز رسی، خویشتنِ ناب
فارغ از وهمِ نام و نشان میشوی
- ۱۴
تو به هر چه فکر کنی، همان میشوی
پس به حق اندیشه کن، جاودان میشوی
- ۱۵
بنگر این کارگهِ آیینهوار
کز تو تصویرِ نهان، عیان میشوی
- ۱۶
گر به سنگ اندیشی، سختی و سرد
ور به گل، عطرِ بهاران میشوی
- ۱۷
اندیشه چو باد است در باغِ وجود
هر طرف رو کنی، همان میشوی
- ۱۸
پس مشو غافل ز نقشِ خیال
کز خیالِ خویش، جهان میشوی
- ۱۹
ای مسافر، رهِ معنا در توست
تو همان راهی که در آن روان میشوی
- ۲۰
تو به هر چه فکر کنی، همان میشوی
— تاروت فارسی
