- ۱
زان یار دل نوازم شکری است با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
- ۲
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
- ۳
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
- ۴
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآن جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
- ۵
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
- ۶
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
- ۷
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
- ۸
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
- ۹
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
- ۱۰
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت
- ۱۱
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
— حافظِ شیرازی

