Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۱

غزلیات

۸۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

    ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

  2. ۲

    گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

    هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

  3. ۳

    گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

    ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت

  4. ۴

    تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

    هر که خاک در میخانه به رخسار نرفت

  5. ۵

    در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا

    زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت

  6. ۶

    گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو

    گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

  7. ۷

    سخن عشق نه آن است که آید به زبان

    ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

  8. ۸

    اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت

    چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل