- ۱
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
- ۲
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
- ۳
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت
- ۴
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخسار نرفت
- ۵
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت
- ۶
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
- ۷
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
- ۸
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت
— حافظِ شیرازی

