- ۱
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
- ۲
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
- ۳
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
- ۴
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم ره گذری نیست که نیست
- ۵
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
- ۶
من از این طالع شوریده برنجم ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
- ۷
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
- ۸
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
- ۹
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
- ۱۰
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست
- ۱۱
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
- ۱۲
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
— حافظِ شیرازی

