Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۱

غزلیات

۷۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

    در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

  2. ۲

    در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

    در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

  3. ۳

    تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

    عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

  4. ۴

    چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

    زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

  5. ۵

    این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

    کاین همه زخم نهان است و مجال آه نیست

  6. ۶

    صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب

    کاندر این طغرا نشان حسبة للٰه نیست

  7. ۷

    هر که خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگو

    کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

  8. ۸

    بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود

    خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

  9. ۹

    هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

    ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

  10. ۱۰

    بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است

    ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

  11. ۱۱

    حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی ست

    عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل