- ۱
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
- ۲
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
- ۳
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
- ۴
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
- ۵
بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
- ۶
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کـ آن مشرف گردد از اقدام دوست
- ۷
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
- ۸
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست
— حافظِ شیرازی

