- ۱
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست
- ۲
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
- ۳
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست
- ۴
من گدا و تمنای وصل او هیهات
مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
- ۵
دل صنوبری ام همچو بید لرزان است
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
- ۶
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
- ۷
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست
— حافظِ شیرازی

