- ۱
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
- ۲
خوش می دهد نشان جلال و جمال یار
خوش می کند حکایت عز و وقار دوست
- ۳
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
- ۴
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
- ۵
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
در گردشند بر حسب اختیار دوست
- ۶
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
- ۷
کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
- ۸
ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
- ۹
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
منت خدای را که نیم شرمسار دوست
— حافظِ شیرازی

