Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۹

غزلیات

۵۹ از ۴۹۵

  1. ۱

    دارم امید عاطفتی از جناب دوست

    کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

  2. ۲

    دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

    گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

  3. ۳

    چندان گریستیم که هر کس که برگذشت

    در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

  4. ۴

    هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

    موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

  5. ۵

    دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

    از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست

  6. ۶

    بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد

    با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

  7. ۷

    عمری ست تا ز زلف تو بویی شنیده ام

    زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

  8. ۸

    حافظ بد است حال پریشان تو ولی

    بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل