- ۱
دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
- ۲
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
- ۳
چندان گریستیم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
- ۴
هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
- ۵
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست
- ۶
بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد
با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست
- ۷
عمری ست تا ز زلف تو بویی شنیده ام
زان بوی در مشام دل من هنوز بوست
- ۸
حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست
— حافظِ شیرازی

