Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۵

غزلیات

۵۵ از ۴۹۵

  1. ۱

    خم زلف تو دام کفر و دین است

    ز کارستان او یک شمه این است

  2. ۲

    جمالت معجز حسن است لیکن

    حدیث غمزه ات سحر مبین است

  3. ۳

    ز چشم شوخ تو جان کی توان برد

    که دایم با کمان اندر کمین است

  4. ۴

    بر آن چشم سیه صد آفرین باد

    که در عاشق کشی سحرآفرین است

  5. ۵

    عجب علمیست علم هییت عشق

    که چرخ هشتمش هفتم زمین است

  6. ۶

    تو پنداری که بدگو رفت و جان برد

    حسابش با کرام الکاتبین است

  7. ۷

    مشو حافظ ز کید زلفش ایمن

    که دل برد و کنون در بند دین است

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل