- ۱
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
- ۲
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می خورم خون است
- ۳
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
- ۴
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
- ۵
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
- ۶
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
- ۷
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
- ۸
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
- ۹
ز بیخودی طلب یار می کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
— حافظِ شیرازی

