Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۴

غزلیات

۵۴ از ۴۹۵

  1. ۱

    ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

    ببین که در طلبت حال مردمان چون است

  2. ۲

    به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

    ز جام غم می لعلی که می خورم خون است

  3. ۳

    ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

    اگر طلوع کند طالعم همایون است

  4. ۴

    حکایت لب شیرین کلام فرهاد است

    شکنج طره لیلی مقام مجنون است

  5. ۵

    دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است

    سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

  6. ۶

    ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی

    که رنج خاطرم از جور دور گردون است

  7. ۷

    از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز

    کنار دامن من همچو رود جیحون است

  8. ۸

    چگونه شاد شود اندرون غمگینم

    به اختیار که از اختیار بیرون است

  9. ۹

    ز بیخودی طلب یار می کند حافظ

    چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل