Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۲

غزلیات

۵۲ از ۴۹۵

  1. ۱

    روزگاری ست که سودای بتان دین من است

    غم این کار نشاط دل غمگین من است

  2. ۲

    دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید

    وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین من است

  3. ۳

    یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

    از مه روی تو و اشک چو پروین من است

  4. ۴

    تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

    خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

  5. ۵

    دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

    کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

  6. ۶

    واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

    زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

  7. ۷

    یا رب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست

    که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

  8. ۸

    حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

    که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل