- ۱
روزگاری ست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
- ۲
دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید
وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین من است
- ۳
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
- ۴
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
- ۵
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
- ۶
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
- ۷
یا رب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
- ۸
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
— حافظِ شیرازی

