Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۱

غزلیات

۵۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

    وز پی دیدن او دادن جان کار من است

  2. ۲

    شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

    هرکه دل بردن او دید و در انکار من است

  3. ۳

    ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

    شاهراهی ست که منزلگه دلدار من است

  4. ۴

    بنده ی طالع خویشم که در این قحط وفا

    عشق آن لولی سرمست خریدار من است

  5. ۵

    طبله ی عطر گل و زلف عبیرافشانش

    فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

  6. ۶

    باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

    کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

  7. ۷

    شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

    نرگس او که طبیب دل بیمار من است

  8. ۸

    آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

    یار شیرین سخن نادره گفتار من است

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل