- ۱
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
- ۲
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
- ۳
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
- ۴
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان به رای خویشتن است
- ۵
به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافه هاش ز بند قبای خویشتن است
- ۶
مرو به خانه ارباب بی مروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
- ۷
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است
— حافظِ شیرازی

