- ۱
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
هر جا که روی زود پشیمان به درآیی
- ۲
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآیی
- ۳
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
- ۴
جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
- ۵
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
- ۶
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
- ۷
بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی
- ۸
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو
بازآید و از کلبه احزان به درآیی
— حافظِ شیرازی

