- ۱
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
- ۲
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
- ۳
نمی بینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
- ۴
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
- ۵
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می برد شیوه بی وفایی
- ۶
دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
- ۷
می صوفی افکن کجا می فروشند
که در تابم از دست زهد ریایی
- ۸
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده ست خود آشنایی
- ۹
مرا گر تو بگذاری, ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی
- ۱۰
بیاموزمت کیمیای سعادت
ز هم صحبت بد جدایی جدایی
- ۱۱
مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
— حافظِ شیرازی

