Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۹۰

غزلیات

۴۹۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

    خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

  2. ۲

    دل که آیینه شاهی ست غباری دارد

    از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

  3. ۳

    کرده ام توبه به دست صنم باده فروش

    که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

  4. ۴

    نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

    نروند اهل نظر از پی نابینایی

  5. ۵

    شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

    ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

  6. ۶

    جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر

    در کنارم بنشانند سهی بالایی

  7. ۷

    کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

    گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی

  8. ۸

    سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

    کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی

  9. ۹

    این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

    بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

  10. ۱۰

    گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

    آه اگر از پی امروز بود فردایی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل