Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۷

غزلیات

۴۸۷ از ۴۹۵

  1. ۱

    ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

    تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

  2. ۲

    در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

    هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

  3. ۳

    دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

    تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

  4. ۴

    خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

    آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

  5. ۵

    گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

    بالله کز آفتاب فلک خوب تر شوی

  6. ۶

    یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر

    کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

  7. ۷

    از پای تا سرت همه نور خدا شود

    در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

  8. ۸

    وجه خدا اگر شودت منظر نظر

    زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

  9. ۹

    بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود

    در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

  10. ۱۰

    گر در سرت هوای وصال است حافظا

    باید که خاک درگه اهل هنر شوی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل