- ۱
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
- ۲
به خدایی که تویی بنده بگزیده او
که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
- ۳
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست
بی دلی سهل بود گر نبود بی دینی
- ۴
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد
آفرین بر تو که شایسته صد چندینی
- ۵
عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار
ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی
- ۶
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی
- ۷
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست
که تو خوش تر ز گل و تازه تر از نسرینی
- ۸
شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست
گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی
- ۹
سخنی بی غرض از بنده مخلص بشنو
ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
- ۱۰
نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد
بهتر آن است که با مردم بد ننشینی
- ۱۱
سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد
بلغ الطاقة یا مقلة عینی بیني
- ۱۲
تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل
لایق بندگی خواجه جلال الدینی
— حافظِ شیرازی

