Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۰

غزلیات

۴۸۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی

    سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

  2. ۲

    دردمندان بلا زهر هلاهل دارند

    قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی

  3. ۳

    رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

    شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

  4. ۴

    دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

    به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

  5. ۵

    نقل هر جور که از خلق کریمت کردند

    قول صاحب غرضان است تو آن ها نکنی

  6. ۶

    بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد

    از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

  7. ۷

    حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

    که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل