Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۷۹

غزلیات

۴۷۹ از ۴۹۵

  1. ۱

    صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی

    برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

  2. ۲

    در بحر مایی و منی افتاده ام بیار

    می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

  3. ۳

    خون پیاله خور که حلال است خون او

    در کار یار باش که کاری ست کردنی

  4. ۴

    ساقی به دست باش که غم در کمین ماست

    مطرب نگاه دار همین ره که می زنی

  5. ۵

    می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت

    خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی

  6. ۶

    ساقی به بی نیازی رندان که می بده

    تا بشنوی ز صوت مغنی هو الغنی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل