- ۱
صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی
برگ صبوح ساز و بده جام یک منی
- ۲
در بحر مایی و منی افتاده ام بیار
می تا خلاص بخشدم از مایی و منی
- ۳
خون پیاله خور که حلال است خون او
در کار یار باش که کاری ست کردنی
- ۴
ساقی به دست باش که غم در کمین ماست
مطرب نگاه دار همین ره که می زنی
- ۵
می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی
- ۶
ساقی به بی نیازی رندان که می بده
تا بشنوی ز صوت مغنی هو الغنی
— حافظِ شیرازی

