Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۷۶

غزلیات

۴۷۶ از ۴۹۵

  1. ۱

    نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

    گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

  2. ۲

    تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

    به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

  3. ۳

    بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را

    ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

  4. ۴

    من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

  5. ۵

    خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

    اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

  6. ۶

    امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

    دقیقه ای است نگارا در آن میان که تو دانی

  7. ۷

    یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ

    حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل