Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۷۰

غزلیات

۴۷۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

    دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

  2. ۲

    چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

    ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

  3. ۳

    زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

    صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

  4. ۴

    سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

    شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

  5. ۵

    در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست

    ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

  6. ۶

    اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

    رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

  7. ۷

    آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

    عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

  8. ۸

    خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

    کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

  9. ۹

    گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

    کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل