Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۶۸

غزلیات

۴۶۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی

    که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

  2. ۲

    شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم

    که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

  3. ۳

    تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن

    که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

  4. ۴

    عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود

    نه به نامه ای پیامی نه به خامه ای سلامی

  5. ۵

    اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته

    به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

  6. ۶

    ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح

    که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی

  7. ۷

    سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش

    که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

  8. ۸

    به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت

    که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

  9. ۹

    بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ

    که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل