- ۱
کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
- ۲
بسا که گفته ام از شوق با دو دیده خود
أیا منازل سلمیٰ فأین سلماک
- ۳
عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای
أنا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی
- ۴
که را رسد که کند عیب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
- ۵
ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
- ۶
صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز
و هات شمسة کرم مطیب زاکی
- ۷
دع التکاسل تغنم فقد جری مثل
که زاد راهروان چستی است و چالاکی
- ۸
اثر نماند ز من بی شمایلت آری
أری مآثر محیای من محیاک
- ۹
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدایی ورای ادراکی
— حافظِ شیرازی

