Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۶۱

غزلیات

۴۶۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی

    بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

  2. ۲

    بسا که گفته ام از شوق با دو دیده خود

    أیا منازل سلمیٰ فأین سلماک

  3. ۳

    عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای

    أنا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی

  4. ۴

    که را رسد که کند عیب دامن پاکت

    که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

  5. ۵

    ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل

    چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

  6. ۶

    صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز

    و هات شمسة کرم مطیب زاکی

  7. ۷

    دع التکاسل تغنم فقد جری مثل

    که زاد راهروان چستی است و چالاکی

  8. ۸

    اثر نماند ز من بی شمایلت آری

    أری مآثر محیای من محیاک

  9. ۹

    ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

    که همچو صنع خدایی ورای ادراکی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل