Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۸

غزلیات

۴۴۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    ای که در کوی خرابات مقامی داری

    جم وقت خودی ار دست به جامی داری

  2. ۲

    ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز

    فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

  3. ۳

    ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

    گر از آن یار سفرکرده پیامی داری

  4. ۴

    خال سرسبز تو خوش دانه عیشی ست ولی

    بر کنار چمنش وه که چه دامی داری

  5. ۵

    بوی جان از لب خندان قدح می شنوم

    بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری

  6. ۶

    چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود

    می کنم شکر که بر جور دوامی داری

  7. ۷

    نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

    تویی امروز در این شهر که نامی داری

  8. ۸

    بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود

    تو که چون حافظ شب خیز غلامی داری

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل