Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۳

غزلیات

۴۴۳ از ۴۹۵

  1. ۱

    چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

    خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

  2. ۲

    ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی

    ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری

  3. ۳

    مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب

    که در پی است ز هر سویت آه بیداری

  4. ۴

    نثار خاک رهت نقد جان من هر چند

    که نیست نقد روان را بر تو مقداری

  5. ۵

    دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان

    چو تیره رأی شوی کی گشایدت کاری

  6. ۶

    سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار

    دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری

  7. ۷

    چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی

    به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل