- ۱
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
- ۲
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
- ۳
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب
که در پی است ز هر سویت آه بیداری
- ۴
نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
که نیست نقد روان را بر تو مقداری
- ۵
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
چو تیره رأی شوی کی گشایدت کاری
- ۶
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
- ۷
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
— حافظِ شیرازی

