Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۲

غزلیات

۴۴۲ از ۴۹۵

  1. ۱

    به جان او که گرم دسترس به جان بودی

    کمینه پیشکش بندگانش آن بودی

  2. ۲

    بگفتمی که بها چیست خاک پایش را

    اگر حیات گران مایه جاودان بودی

  3. ۳

    به بندگی قدش سرو معترف گشتی

    گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی

  4. ۴

    به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال

    چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی

  5. ۵

    اگر دلم نشدی پایبند طره او

    کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی

  6. ۶

    به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است

    به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی

  7. ۷

    درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور

    که بر دو دیده ما حکم او روان بودی

  8. ۸

    ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی

    اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل