- ۱
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
- ۲
بگفتمی که بها چیست خاک پایش را
اگر حیات گران مایه جاودان بودی
- ۳
به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
- ۴
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
- ۵
اگر دلم نشدی پایبند طره او
کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی
- ۶
به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
- ۷
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
- ۸
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی
— حافظِ شیرازی

