Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۰

غزلیات

۴۴۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

    خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

  2. ۲

    دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

    بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

  3. ۳

    قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

    ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

  4. ۴

    الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

    پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی

  5. ۵

    جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست

    ز مهر او چه می پرسی در او همت چه می بندی

  6. ۶

    همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

    دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

  7. ۷

    در این بازار اگر سودی ست با درویش خرسند است

    خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

  8. ۸

    به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

    سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل