Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴

غزلیات

۴۴ از ۴۹۵

  1. ۱

    کنون که بر کف گل جام باده صاف است

    به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

  2. ۲

    بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

    چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

  3. ۳

    فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

    که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

  4. ۴

    به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

    که هرچه ساقی ما کرد عین الطاف است

  5. ۵

    ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

    که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

  6. ۶

    حدیث مدعیان و خیال همکاران

    همان حکایت زردوز و بوریاباف است

  7. ۷

    خموش حافظ و این نکته های چون زر سرخ

    نگاه دار که قلاب شهر صراف است

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل