- ۱
لبش می بوسم و در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی
- ۲
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی
- ۳
لبش می بوسد و خون می خورد جام
رخش می بیند و گل می کند خوی
- ۴
بده جام می و از جم مکن یاد
که می داند که جم کی بود و کی کی
- ۵
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی
- ۶
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی
- ۷
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می
- ۸
نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خون جامش در رگ و پی
- ۹
زبانت درکش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی
— حافظِ شیرازی

