- ۱
سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
- ۲
نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستی اش کردم روانه
- ۳
نگار می فروشم عشوه ای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
- ۴
ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
- ۵
نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
- ۶
برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
- ۷
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه
- ۸
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
- ۹
بده کشتی می تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانه
- ۱۰
وجود ما معمایی ست حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
— حافظِ شیرازی

