Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۲۸

غزلیات

۴۲۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    سحرگاهان که مخمور شبانه

    گرفتم باده با چنگ و چغانه

  2. ۲

    نهادم عقل را ره توشه از می

    ز شهر هستی اش کردم روانه

  3. ۳

    نگار می فروشم عشوه ای داد

    که ایمن گشتم از مکر زمانه

  4. ۴

    ز ساقی کمان ابرو شنیدم

    که ای تیر ملامت را نشانه

  5. ۵

    نبندی زان میان طرفی کمروار

    اگر خود را ببینی در میانه

  6. ۶

    برو این دام بر مرغی دگر نه

    که عنقا را بلند است آشیانه

  7. ۷

    که بندد طرف وصل از حسن شاهی

    که با خود عشق بازد جاودانه

  8. ۸

    ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

    خیال آب و گل در ره بهانه

  9. ۹

    بده کشتی می تا خوش برانیم

    از این دریای ناپیداکرانه

  10. ۱۰

    وجود ما معمایی ست حافظ

    که تحقیقش فسون است و فسانه

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل