Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۲۱

غزلیات

۴۲۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    در سرای مغان رفته بود و آب زده

    نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

  2. ۲

    سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر

    ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

  3. ۳

    شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

    عذار مغ بچگان راه آفتاب زده

  4. ۴

    عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز

    شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

  5. ۵

    گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت

    ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

  6. ۶

    ز شور و عربده شاهدان شیرین کار

    شکر شکسته سمن ریخته رباب زده

  7. ۷

    سلام کردم و با من به روی خندان گفت

    که ای خمارکش مفلس شراب زده

  8. ۸

    که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای

    ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

  9. ۹

    وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

    که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده

  10. ۱۰

    بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

    هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

  11. ۱۱

    فلک جنیبه کش شاه نصرت الدین است

    بیا ببین ملکش دست در رکاب زده

  12. ۱۲

    خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف

    ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل