- ۱
در سرای مغان رفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
- ۲
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر
ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
- ۳
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مغ بچگان راه آفتاب زده
- ۴
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
- ۵
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده
- ۶
ز شور و عربده شاهدان شیرین کار
شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
- ۷
سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای خمارکش مفلس شراب زده
- ۸
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
- ۹
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده
- ۱۰
بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهای مستجاب زده
- ۱۱
فلک جنیبه کش شاه نصرت الدین است
بیا ببین ملکش دست در رکاب زده
- ۱۲
خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
— حافظِ شیرازی

