- ۱
گلبن عیش می دمد ساقی گل عذار کو
باد بهار می وزد باده خوش گوار کو
- ۲
هر گل نو ز گل رخی یاد همی کند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
- ۳
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
- ۴
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
- ۵
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
- ۶
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
- ۷
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
— حافظِ شیرازی

