- ۱
خط عذار یار که بگرفت ماه از او
خوش حلقه ای ست لیک به در نیست راه از او
- ۲
ابروی دوست گوشه محراب دولت است
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
- ۳
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار
کآیینه ای ست جام جهان بین که آه از او
- ۴
کردار اهل صومعه ام کرد می پرست
این دود بین که نامه من شد سیاه از او
- ۵
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
من برده ام به باده فروشان پناه از او
- ۶
ساقی چراغ می به ره آفتاب دار
گو بر فروز مشعله صبحگاه از او
- ۷
آبی به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه از او
- ۸
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
خالی مباد عرصه این بزمگاه از او
- ۹
آیا در این خیال که دارد گدای شهر
روزی بود که یاد کند پادشاه از او
— حافظِ شیرازی

