Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۲

غزلیات

۴۱۲ از ۴۹۵

  1. ۱

    مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

    جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

  2. ۲

    غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

    نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

  3. ۳

    هلالی شد تنم زین غم که با طغرا ی ابرو یش

    که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

  4. ۴

    رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم

    هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

  5. ۵

    روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزار ی ست

    که بر طرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو

  6. ۶

    دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی

    که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

  7. ۷

    تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

    که محرابم بگرداند خم آن دل ستان ابرو

  8. ۸

    اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هوادار ی

    به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل