Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰۱

غزلیات

۴۰۱ از ۴۹۵

  1. ۱

    چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

    ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

  2. ۲

    روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل

    ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

  3. ۳

    چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

    گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

  4. ۴

    او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

    کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

  5. ۵

    گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

    بس حکایت های شیرین باز می ماند ز من

  6. ۶

    گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

    ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

  7. ۷

    دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید

    کو به چیزی مختصر چون باز می ماند ز من

  8. ۸

    صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

    عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل