- ۱
بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
- ۲
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
- ۳
می ترسم از خرابی ایمان که می برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
- ۴
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عیان کرد راز من
- ۵
مست است یار و یاد حریفان نمی کند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
- ۶
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
- ۷
نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
- ۸
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
- ۹
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
- ۱۰
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
— حافظِ شیرازی

