Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰۰

غزلیات

۴۰۰ از ۴۹۵

  1. ۱

    بالابلند عشوه گر نقش باز من

    کوتاه کرد قصه زهد دراز من

  2. ۲

    دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم

    با من چه کرد دیده معشوقه باز من

  3. ۳

    می ترسم از خرابی ایمان که می برد

    محراب ابروی تو حضور نماز من

  4. ۴

    گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق

    غماز بود اشک و عیان کرد راز من

  5. ۵

    مست است یار و یاد حریفان نمی کند

    ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من

  6. ۶

    یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن

    گردد شمامه کرمش کارساز من

  7. ۷

    نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا

    تا کی شود قرین حقیقت مجاز من

  8. ۸

    بر خود چو شمع خنده زنان گریه می کنم

    تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من

  9. ۹

    زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود

    هم مستی شبانه و راز و نیاز من

  10. ۱۰

    حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا

    با شاه دوست پرور دشمن گداز من

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل