- ۱
ز در در آ و شبستان ما منور کن
هوای مجلس روحانیان معطر کن
- ۲
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن
- ۳
به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
- ۴
ستاره شب هجران نمی فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه بر کن
- ۵
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس
به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
- ۶
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
- ۷
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
- ۸
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
- ۹
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منور کن
- ۱۰
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
- ۱۱
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
- ۱۲
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
— حافظِ شیرازی

