- ۱
چو گل هر دم به بویت جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
- ۲
تنت را دید گل گویی که در باغ
چو مستان جامه را بدرید بر تن
- ۳
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
- ۴
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست دشمن
- ۵
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن
- ۶
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
که شد سوز دلت بر خلق روشن
- ۷
مکن کز سینه ام آه جگرسوز
برآید همچو دود از راه روزن
- ۸
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
- ۹
چو دل در زلف تو بسته ست حافظ
بدین سان کار او در پا میفکن
— حافظِ شیرازی

