- ۱
فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان
- ۲
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رود
گو نفسی که روح را می کنم از پیش روان
- ۳
ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین
کـاین دم و دود سینه ام بار دل است بر زبان
- ۴
گرچه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان
- ۵
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان
- ۶
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان
- ۷
آن که مدام شیشه ام از پی عیش داده است
شیشه ام از چه می برد پیش طبیب هر زمان
- ۸
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان
— حافظِ شیرازی

