- ۱
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
- ۲
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
- ۳
می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
- ۴
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
- ۵
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
- ۶
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
- ۷
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
- ۸
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست
— حافظِ شیرازی

