Hafez

حافظ » غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۸

غزلیات

۳۸ از ۴۹۵

  1. ۱

    بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

    وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

  2. ۲

    هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

    دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

  3. ۳

    می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت

    هیهات از این گوشه که معمور نماندست

  4. ۴

    وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت

    از دولت هجر تو کنون دور نماندست

  5. ۵

    نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

    دور از رخت این خسته رنجور نماندست

  6. ۶

    صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

    چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

  7. ۷

    در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

    گو خون جگر ریز که معذور نماندست

  8. ۸

    حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

    ماتم زده را داعیه سور نماندست

— حافظِ شیرازی

فهرست کامل