- ۱
غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
- ۲
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم
- ۳
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم
- ۴
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
- ۵
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمی بینم
- ۶
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمی بینم
- ۷
در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
ببین که اهل دلی در میان نمی بینم
- ۸
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمی بینم
- ۹
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمی بینم
— حافظِ شیرازی

