- ۱
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
- ۲
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
- ۳
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
- ۴
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
- ۵
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
- ۶
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
- ۷
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی بینی و کمتر زینم
- ۸
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
- ۹
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
— حافظِ شیرازی

